محل تبلیغات شما

دستی كه نان و نور به من داد می‌رود  

من مرده بودم او كه مرا زاد می‌رود

این روزها كه می‌گذرد بی صدای او

تقویم پاره‌ایست كه در باد می‌رود

از من مخواه آینه باشم که در دلم

یک چهره مانده و . مگر از یاد می رود

بودن برای او قفسی تنگ بود و حال

مرغ از قفس پریده و آزاد می رود

 

از عشق بیست سالگی ام حرف می زنم

مردی که در اوایل مرداد می رود

 

شعر: سیده کبری قهفرخی

سیده کبری موسوی قهفرخی

دکتر_شهاب_گودرزی

مرتضی دولت آبادی(جان فزا)

كه ,سیده , ,کبری ,قهفرخی ,قفس ,سیده کبری ,که در ,کبری , قهفرخی ,و حالمرغ ,کبری قهفرخی

مشخصات

تبلیغات

محل تبلیغات شما

آخرین ارسال ها

برترین جستجو ها

آخرین جستجو ها